يا رب العالمين

 

اگر برخيزد از دستم كه با دلدار بنشينم                                                                      

                                                                 ز جام خضر مي نوشم، ز باغ خلد گل چينم   

 

 

خدايا! آسان بودن دشوار است،

... آسانم كن.

خدايا! كلام تو بودن دشوار است،

... بارانم كن.

خدايا! خداوندا! آن نيم كه بايد،

... آنم كن.

 

امروز تولد اينجاست. سومين سالي كه اين وبلاگ آغاز شد. جايي كه در اون پر بود از همه احساس‌ها و حرف‌ها و پاكي‌ها. همه چيزهايي كه ما رو به هم و به خدا پيوند می‌ده. اين‌جا همون‌جاييه كه بودنش شد يه وسيله براي رسيدن به اون آرزوي ديرين.

 قسمت اين بود شب تولد صداي بارون، برف مهمون آسمون باشه. برفي به پاكي دل همه آدمايي كه در پي عشقن. عشقي كه بهونه وجود من و تو بوده و خدا اونو هديه كرده.

 

من و تو، ماييم و اين ما، تنها خداست

من و تو، ما و خدا...

 

"اول سلام و حالا بفرماييد". و با اين يك جمله بود كه اينجا شروع شد.

توي تمام اين كلمات، توي همه اين جملات، توي ورق ورق اين دفتر زيبا بايد دنبال يه اسم باشی. اسمی كه همه چيز از اون هستي پيدا می‌كنه. اسمی كه كليد هر قفل و زنجيري و هست. اسم كسي كه برترين و بزرگترين و مهربونترينه. والاترين عشقي كه هست و نهايتي نداره.

 

يه حس پاك هست كه داره در حال و هواي سه سال قبل گردش مي‌كنه. اين‌كه اون روز چه چيزي باعث پديد اومدن اينجا شده، يا اينكه چه چيزايي بايد نوشته مي‌شده، يا اصلاً چرا اسمش بايد مي‌شده "صداي بارون"؟

حالا بعد از اين همه روز وقتي گذشته از نظر مي‌گذره، فقط اين به ذهن مياد كه اين‌جا هم خودش يه نشونه است از يك بي‌كران بزرگ، كه اجازه داد اين جا پديد بياد و ... .

                                        دوستت دارم

                                        كه اين مقدس‌ترين جمله دنياست!

 

 

راستي مادرم مي‌گويد:

با همه بايد ساخت.

اما، ذهن من معتقد است

همه را بايد ساخت.

  
نویسنده : زهرا مدبيگي ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤


 

                                          ........

وای باران

 باران

 شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست .

 

اسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

 باران

پر مرغان نگاهم را شست.

 

خواب رویای فراموشیهاست !

خواب را دریابم

 که در آن دولت خاموشیهاست.

 

من شکوفایی گلهای امیدم

 را در رویاها می بینم . 

و ندایی که به من می گوید :

 

(( گرچه شب تاریک است

 دل قوی دار   

  سحر نزدیک است ))

              

دل من در دل شب

 خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبحدمان

داس به دست

 خرمن خواب مرا می چیند.

 

آسمان ها آبی

پر مرغان صداقت هم آبی است

دیده در آینه صبح خواب تو را می بیند.

 

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟!

نه از آن پاکتری

تو بهاری

 نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را.

 

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهين باغ و بهارانم تو! 

 

  
نویسنده : زهرا مدبيگي ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤


 

 

مور و زنبور

 

وقتی زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه می کشید و در ان رنج بسیار می دید و حرصی تمام می نمود او را گفت ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده و این چه بار است که  اختیار کرده ای ؟ بیا تا مطعم و مشرب من بینی که هر طعام که لذیذ تر است از من زیاد نیاید به پادشاهان نرسد . بر مرکب هوا سوارم و میان چون ترکمانان یغما بسته و نیزه سر تیز نیش را به جگر خصمان  زهر آب داده.

 انجا که خواهم نشینم و انجا که خواهم روم . پس بپرید و به دکان قصابی بر مسلوخی نشست و قصاب کارد به دست بزد و او را دو پاره کرد و بر زمین افتاد.

مور بیامد و پای او را بگرفت و می کشید زنبور گفت مرا به کجا می بری؟

 

مور گفت (( هر که به حرص به جایی نشیند که خود خواهد به جائیش کشند که خود نخواهد ))

 

و اگر عاقل یک نظر در این کلمه تامل کند از مواعظ جمله واعظان مستغنی می گردد.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : زهرا مدبيگي ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤